سکوت مرده ها
درد دل منه
دیدنه بازی من خرج داره سبک این بازی ما رنج داره حقمو میدی چرا می گی گدا حق حق گنگ صدا با اون پلان فرق داره ای فلاک این دل من تنگ شده دلهای مردم چرا با من پی جنگ شده توی این دوره زمونه چون منم یه بی نشونه همه لحظه هام پر از غم کسی با من نمی مونه ای خدا بضعی ها هر جا جا شودن نور دارن مثل ستاره ها شدن خیلی ها هم چون منه گدای مسکین زیادی حتا واصه نگاه شدن ای خدا نون چه گرونه قیمته آبرومونه هر کی پول داره تو دنیا آبروش براش می مونه دریچه های درد را به چه دلیلی و راهی وبه روی کدام فصل از زندگی ام ببندم که اینگونه مرا در میان امواجی از سکوت نفرین نکنند...چگونه از غم بگریزم, به کجا از دستان غم بگریزم که راه فرارم , راه درد نباشد... به چه جرمی و به خاطر کدامین گناه,نمی توانم صدایم را که خلاصه ای از فصل تنهایی است به گوش دلیل تنهایی ام برسانم....چگونه به سراغ کبوتری بروم که صدای قدمهایم صدای ترس را دراو زنده نکند...دلم میخواهد جیر جیرکی باشم تا صدایم با شب یکی شود,تا صدای شب با صدای من به گوش شب زنده داران برسد...ستاره را ببین,ببین چه ناجوانمردانه آزادی اش را در نوری کوچک به رخ من می کشد...به ماه نگاهی بیانداز, ببین چگونه سفیدی اش را به رخ سیاهی ام می کشد چقدر در سکوت و خلوت و خاموشی باید دست و پا بزنم؟ چقدر در لابه لای شعله های آتش انتظار پر و بالم بسوزد و من ضبحه نزنم و خاموش بمانم!! چقدر به حوض خالی و یخ بسته حیاظ خیره بمانم و در انتظار ماهی قرمز باشم؟ چقدر به آسمان ابری و تیره خیره بمانم و در حسرت مهتاب و ستارگان باشم ؟چقدر شبهایی پنجشنبه را گریه کنم؟ آهای خدا حسابی داغونم یه عمری با غصه درگیرم نمیدونم کجا دارم میرم آخر یه شب میون این شهر غم خوب میدونم یه گوشه ای میمیرم آن هنگام که تنهایی و ترسان تنهایی تو شبحی خواهد شد کسی از کنارت نخواهد گذشت اما گامهای پیوسته و آهسته ء او از کنارت خواهد گذشت و دست نوازشگر تنهایی تو همچون جامه ای سترگ با سر انگشت محبت ماه را حس می کند تنهایی تو باز هم از میان ستارگان خواهد امد و از کنارت خواهد گذشت اینک ندا آقا سلطان در میان ما نیست روحش شاد این کیه که اینگونه خوابیده ؟ چرا سکوت کردی؟ چرا چشمهات بازه ؟ منتظر چی هستی فرشته نجات؟ خدا کجایی ؟ می بینی آره ؟ روحت شاد ندا آقا سلطان یک نفر نیست بپرسد از من تصور ميكنم, غروب آفتاب را نخواهم ديد بهانه ميگيرم, شايد جان بسپارم و روزي كه به مهرت خنديدم روز تماشاي ,آخرين نگاه بود تصور ميكنم, غروب آفتاب را نخواهم ديد پنج سال گذشت خـــــــداحافظ گـــــل لادن / تمــــوم عاشقــــا باختن ببین هم گریه هام از عشق / چه زندونی برام ساختن خــــــــداحافظ گــــل پونه / گـــل تنهای بـــی خونه نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم تو تنها نيستي ... توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي،اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم ميخواهم بميرم آوازعاشقانه ما در گلو شکست . حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست . ديگر دلم هواي سرودن نمي کند . تنها بهانه دل ما در گلو شکست . سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم . آن گريه هاي عقده گشا در گلوشکست . ... ... آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود . خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست . ... ... فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند . نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست . تا آمدم که با تو خداحافظي کنم . بغضم امان نداد و خدا ... در گلو يك سال نقش فاصله هامان سكوت بود شايد براي حرف زدن از عشق زود بود اي كاش قفل سخت سكوت تو ميشكست يا در نگاه سرد تو خورشيد مي نشست من موج خسته بودم و تو ساحلم شدي با يك نگاه ساكن شهر دلم شدي اكنون ولي به ساحل باور رسيده ام ديگر گذشت فصل و به آخر رسيده ام آري كوير تشنه به باران نمي رسد اين قصه تا ابد به پايان نمي رسد قشنگترین لحظه ها نمی شه تصویر کرد قشنگترین گفته ها نمی شه تقریر کرد اوج هنر زندگی لحظه هاست در پس هر لحظه زبانی جداست و رنه جدا از هم و با هم جداست ماه فقط ناظر این مدعاست جان من امشب گرو لحظه هاست در دل شب سوختنم ریشه هاست چرا یه گوشه انسانها دارن جون میدن یه گوشه دیگه از پول بالا میرن آخه خدا چرا فقط چرا من اشک خیلی ها رو دیدم دیدم که شبها نون کپک زده می خورن آخه خدا چرا فقط چرا می خوام امشب آسمون مهتابی نباشه ای کاش باران خون بباره آخه خدا چرا فقط چرا اون وقتها که خودمون کوچیک بودیم اما دلامون بزرگ بود بزرگترها خیلی چیزها بهمون یاد دادن. مثلا یاد دادن اگه وسط بازی عمو زنجیر باف یکی زمین خورد دستش رو بگیریم و نذاریم زنجیری که با دستای کوچیکمون به هم وصل شده پاره بشه یا اگه توی بازی گرگم به هوا گرگ شدیم برای برنده شدن ضعیفترها رو دنبال نکنیم و اگه یه روز بارون همکلاسیمون رو بدون چتر دیدیم چترمون رو سایه بون دونفر کنیم.... خوب فکر کن ! ببین از روزهای کودکی چقدر فاصله گرفتی؟ عجب عشقبازی زیبایی ... کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تبشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي........ ببخشید نتونستم به موقعه بنویسم ....... امسال پنج سال گذشت خدا به من بگو گناه من چی بوده خدا منو ببخش اگر می تونی .... پدرمو دوست دارم مادرمو دوست دارم اونها رو از من نگیرخواهش می کنم خدا.......................................................................خواهش می کنم هنگامي براي زاده شدن........هنگامي براي مردن هنگامي براي بذر افشاني......هنگامي براي درو هنگامي براي كشتن.........هنگامي براي التيام بخشيدن هنگامي براي خرابي........هنگامي براي آباداني هنگامي براي گريه.........هنگامي براي خنده هنگامي براي سوگواري......هنگامي براي پايكوبي هنگامي براي دور انداختن سنگها...هنگامي براي جمع آوري سنگها هنگامي براي در بر گرفتن........هنگامي براي پس زدن هنگامي براي كشت.........هنگامي براي برداشت هنگامي براي سكوت........هنگامي براي سخن گفتن هنگامي براي عشق...........هنگامي براي تنفر هنگامي براي جنگ...........هنگامي براي صلح هم اكنون در حال روي دادن است....اين لحظه ابدي است شبانگاه آسمان شبانگاهي مانند پرده خاكستري كمرنگ روي بندرو خانه هاي سپيد گنبد وارش كشيده شده بود ساعتها از نيمه شب مي گذشت هنوز مردم در رفت و آمد بودند تاريكي و شب وجود ندارد فقط براي من روز هم شب است و تاريك شبش سياه و بي ستاره تنها و بي همدم تنهاي تنها به اطاق كوچك خود بازگشته و پرده آبي رنگ آن را به تطافت دريا و شبهاي مهتابي است مي كشم تا شايد به خواب روم ولي به زحمت مي توانم چشم بر هم نهم. نمي دانم علت آن رنگ خاكستر دريا در اين شب است و يا تنهائي بي رنگ من يا درد غربت در جمع. صبح است و سپيده دم كم كم با نور پگاهي آرام به اطاقم پا مي گذارد و من هنوز بيدارم تنها و بيدار اما با اميد و اميدوار حالا كه مي خواي بري بزار نگاهت بكنم بعد از تو ما به هم خیانت کردیم قصه داره تموم میشه ، مثل تموم قصه ها فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما من وقتی به دنیا آمدم چیزی در گوشم طنین کرد و گفت تا آخر عمرت با تو خواهم بود گفتم تو کیستی : گفت من غم هستم خندیدم و گفتم : فکر کردم که غم عروسکی است که با آن بازی خواهم کرد بعد ها دیدم که من عروسکی هستم که غم با من بازی می کند مانند غم است غم را دوست دارم چون جان من است درخت غم به جانم کرده ریشه به در گاه خدا نالم همیشه
ديشب دوباره خواب ديدم و كلي از صداي گريه ها م بيدار شدم دوباره ديدمش يك هفته اي ميشه كه خوابشو مي بينم ولي هميشه مبهم بود ديشب دوباره اومد و من دوباره حس كينه جويييم گل كرد نمي تونم ببخشم كسي رو كه باعث اين رنج بي پايان 4 ساله من شده كاش از خواب بيدار نمي شدم دوباره عطرشو حس كردم دوباره نگاهش كردم لرزشو چشمامو ميديد ولي كاري نمي تونست بكنه اشكامو ميديد كه چقدر داغ و گرم بودند ولي افسوس كه فقط تونست تبسمي كنه و بره رعنا جون رفتی ولی خدا میدونست چقدر دوستت داشتم بگذار گريه كنم براي رویاهای كه نيست و دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان پا برهنه و عريان ميدود براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار انقراض نسل دايناسورند بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي مريخ را شناخته است اما هنوز! كوچه هاي دلش را نمي شناسد امیدوارم که همیشه عـاشــق باشید ، باشد ، باشند و.... تقدیم به اونای که میان وچند روزی هستن و بعد میرن انگار اصلا هیچ وقت نیومدن ونرفتن.... !!! من اينک شهادت مي دهم اکنون زمانيست که شب آتش مي گيرد هرگز باران نمي بارد درياها تبخير مي شوند زنده ها يکديگر را خاک مي کنند هوشياران خواب مي بينند خواب رفتگان در خواب راه مي روند شيطان نماز مي خواند کودکي زاده نمي شود زندگي کفن مي پوشد


![]()
![]()

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

ميخواهم يک ميليارد بار بميرم
و در جهاني برخيزم،
که همسايگان يکديگر را بشناسند.
و مردم،
همه رنگها را دوست بدارند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم
که عشق به قيمت لبخند باشد.
مردان نميرند،
زنان نگريند،
و همه کودکان،پدران خود را بشناسند.
عدالت باغي باشد،
که مردم در آن سيبهاي يکسان بخورند،
و يکسان بميرند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم،
که هيچ انساني، بيش از يک بار نميرد
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم :
" زنده باد
مرده باد "
تا آخر عمرت با تو خواهم بود
گفتم تو کیستی : گفت من غم هستم
خندیدم و گفتم : فکر کردم که غم عروسکی است که با آن بازی خواهم کرد
بعد ها دیدم که من عروسکی هستم که غم با من بازی می کند
چهار سال از رفتنت گذشت![]()

شانه ای می خواهم و پناهی ٬ تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم ستبر....
نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا باز می گردی ؟
ا مرا از یاد برده ای ....
خوب من ٬چشم در راهت هستم
ورا جستجو می کنم ....دلم بی قرار توست .
آیا کسی هست ؟
آه ه ه ه ...
کاش بودی کاش میتوانستی باشی کاش می خواستی باشی
راستی چه شد اینگونه شد ؟
چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟
روز يخ مي زند
رودها خشک مي شوند
اجساد از خاک بيرون مي زنند
مؤمن مرتد مي شود
پيرها به مدرسه ميروند
مرگ متولد مي شود
گياه به درون خاک پناه مي برد
زيرا
وجدانمون را از دست داده ايم.
| Design By : Night Skin |


