تبليغاتX
سکوت مرده ها


سکوت مرده ها

درد دل منه

دیدنه بازی من خرج داره    سبک این بازی ما رنج داره

حقمو میدی چرا می گی گدا  حق حق گنگ صدا با اون پلان فرق داره

ای فلاک این دل من تنگ شده   دلهای مردم چرا با من پی جنگ شده

 توی این دوره زمونه چون منم یه بی نشونه

همه لحظه هام پر از غم کسی با من نمی مونه

ای خدا بضعی ها هر جا جا شودن  نور دارن مثل ستاره ها شدن

 خیلی ها هم چون منه گدای مسکین زیادی حتا واصه نگاه شدن

ای خدا نون چه گرونه قیمته آبرومونه

هر کی پول داره تو دنیا آبروش براش می مونه 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 1 AM توسط امید غریب| |

دریچه های درد را به چه دلیلی و راهی وبه روی کدام فصل از زندگی ام ببندم که اینگونه مرا در میان امواجی از سکوت نفرین نکنند...چگونه از غم بگریزم, به کجا از دستان غم بگریزم که راه فرارم , راه درد نباشد... به چه جرمی و به خاطر کدامین گناه,نمی توانم صدایم را که خلاصه ای از فصل تنهایی است به گوش دلیل تنهایی ام برسانم....چگونه به سراغ کبوتری بروم که صدای قدمهایم صدای ترس را دراو زنده نکند...دلم میخواهد جیر جیرکی باشم تا صدایم با شب یکی شود,تا صدای شب با صدای من به گوش شب زنده داران برسد...ستاره را ببین,ببین چه ناجوانمردانه آزادی اش را در نوری کوچک به رخ من می کشد...به ماه نگاهی بیانداز, ببین چگونه سفیدی اش را به رخ سیاهی ام می کشد

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 1 AM توسط امید غریب| |

چقدر در سکوت و خلوت و خاموشی باید دست و پا بزنم؟ چقدر در لابه لای شعله های آتش انتظار پر و بالم بسوزد و من ضبحه نزنم و خاموش بمانم!! چقدر به حوض خالی و یخ بسته حیاظ خیره بمانم و در انتظار ماهی قرمز باشم؟ چقدر به آسمان ابری و تیره خیره بمانم و در حسرت مهتاب و ستارگان باشم ؟چقدر شبهایی پنجشنبه را گریه کنم؟

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 0 AM توسط امید غریب| |

                             

                              آهای خدا حسابی داغونم

        یه عمری با غصه درگیرم                   نمیدونم کجا دارم میرم

  آخر یه شب میون این شهر غم            خوب میدونم یه گوشه ای میمیرم

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت 2 PM توسط امید غریب| |

 

 

آن هنگام که تنهایی

و ترسان

تنهایی تو شبحی خواهد شد

کسی از کنارت نخواهد گذشت

اما گامهای

پیوسته و آهسته ء او

از کنارت خواهد گذشت

و دست نوازشگر تنهایی تو

همچون جامه ای سترگ

با سر انگشت محبت

ماه را حس می کند

تنهایی تو

باز هم از میان ستارگان خواهد امد

و از کنارت خواهد گذشت

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 1 AM توسط امید غریب| |

 

 اینک ندا آقا سلطان در میان ما نیست  روحش شاد

نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 2 AM توسط امید غریب| |

این کیه که اینگونه خوابیده ؟ 

چرا سکوت کردی؟

چرا چشمهات بازه ؟

منتظر چی هستی فرشته نجات؟

خدا کجایی ؟

می بینی آره ؟

روحت شاد ندا آقا سلطان

 

نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 1 AM توسط امید غریب| |

یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت 11 PM توسط امید غریب| |

تصور ميكنم, غروب آفتاب را نخواهم ديد

بهانه ميگيرم, شايد جان بسپارم

و روزي كه به مهرت خنديدم

روز تماشاي ,آخرين نگاه بود

تصور ميكنم, غروب آفتاب را نخواهم ديد

              پنج سال گذشت

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 10 PM توسط امید غریب| |

خـــــــداحافظ گـــــل لادن / تمــــوم عاشقــــا باختن

ببین هم گریه هام از عشق / چه زندونی برام ساختن

خــــــــداحافظ گــــل پونه / گـــل تنهای بـــی خونه

لالایی ها دیگـــــه خوابی / به چشمونم نمی شـونـه
نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 5 AM توسط امید غریب| |

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 0 AM توسط امید غریب| |

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که

ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا

باهاتم تو تنها نيستي ... توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب

ميزارم که جا بدي،اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني

برميگردي پيشم

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/05ساعت 5 AM توسط امید غریب| |

ميخواهم بميرم
ميخواهم يک ميليارد بار بميرم
و در جهاني برخيزم،
که همسايگان يکديگر را بشناسند.
و مردم،
همه رنگها را دوست بدارند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم
که عشق به قيمت لبخند باشد.
مردان نميرند،
زنان نگريند،
و همه کودکان،پدران خود را بشناسند.
عدالت باغي باشد،
که مردم در آن سيبهاي يکسان بخورند،
و يکسان بميرند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم،
که هيچ انساني، بيش از يک بار نميرد

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05ساعت 3 AM توسط امید غریب| |

آوازعاشقانه ما در گلو شکست . حق با سکوت بود ، صدا در گلو

شکست . ديگر دلم هواي سرودن نمي کند . تنها بهانه دل ما در گلو

شکست . سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم . آن گريه هاي عقده

گشا در گلوشکست . ... ... آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود .

خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست . ... ... فرصت گذشت و

حرف دلم ناتمام ماند . نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست . تا آمدم

که با تو خداحافظي کنم . بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05ساعت 3 AM توسط امید غریب| |

يك سال نقش فاصله هامان سكوت بود

شايد براي حرف زدن از عشق زود بود

اي كاش قفل سخت سكوت تو ميشكست

يا در نگاه سرد تو خورشيد مي نشست

من موج خسته بودم و تو ساحلم شدي

با يك نگاه ساكن شهر دلم شدي

اكنون ولي به ساحل باور رسيده ام

ديگر گذشت فصل و به آخر رسيده ام

آري كوير تشنه به باران نمي رسد

اين قصه تا ابد به پايان نمي رسد

نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 6 AM توسط امید غریب| |

قشنگترین لحظه ها نمی شه تصویر کرد

قشنگترین گفته ها نمی شه تقریر کرد

      اوج هنر زندگی لحظه هاست

   در پس هر لحظه زبانی جداست

  و رنه جدا از هم و با هم جداست

      ماه فقط ناظر این مدعاست

  جان من امشب گرو لحظه هاست

در دل شب سوختنم ریشه هاست

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت 1 PM توسط امید غریب| |

آخه خدا چرا فقط چرا 

چرا یه گوشه انسانها دارن جون میدن یه گوشه دیگه از پول بالا میرن

آخه خدا چرا فقط چرا

من اشک خیلی ها رو دیدم دیدم که شبها نون کپک زده می خورن

آخه خدا چرا فقط چرا

می خوام امشب آسمون مهتابی نباشه ای کاش باران خون بباره

آخه خدا چرا فقط چرا

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 9 PM توسط امید غریب| |

اون وقتها که خودمون کوچیک بودیم اما دلامون بزرگ بود بزرگترها خیلی چیزها بهمون یاد دادن.

مثلا یاد دادن اگه وسط بازی عمو زنجیر باف یکی زمین خورد دستش رو بگیریم و نذاریم زنجیری

که با دستای کوچیکمون به هم وصل شده پاره بشه یا اگه توی بازی گرگم به هوا گرگ شدیم

برای برنده شدن ضعیفترها رو دنبال نکنیم و اگه یه روز بارون همکلاسیمون رو بدون چتر دیدیم

چترمون رو سایه بون دونفر کنیم....

خوب فکر کن !

ببین از روزهای کودکی چقدر فاصله گرفتی؟

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 9 PM توسط امید غریب| |

عجب عشقبازی زیبایی ...

کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تبشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي........

ببخشید نتونستم به موقعه بنویسم .......

امسال پنج سال گذشت

نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 9 PM توسط امید غریب| |

  خدا جون باهات حرف دارم تو رو خدا  حرفمو گوش کن من گناه کردم

خدا به من بگو گناه من چی بوده خدا منو ببخش اگر می تونی ....

پدرمو دوست دارم مادرمو دوست دارم اونها رو از من  نگیرخواهش می کنم

خدا.......................................................................خواهش می کنم

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12ساعت 1 AM توسط امید غریب| |

هنگامي براي زاده شدن........هنگامي براي مردن

هنگامي براي بذر افشاني......هنگامي براي درو

هنگامي براي كشتن.........هنگامي براي التيام بخشيدن

هنگامي براي خرابي........هنگامي براي آباداني

هنگامي براي گريه.........هنگامي براي خنده

هنگامي براي سوگواري......هنگامي براي پايكوبي

هنگامي براي دور انداختن سنگها...هنگامي براي جمع آوري سنگها

هنگامي براي در بر گرفتن........هنگامي براي پس زدن

هنگامي براي كشت.........هنگامي براي برداشت

هنگامي براي سكوت........هنگامي براي سخن گفتن

هنگامي براي عشق...........هنگامي براي تنفر

هنگامي براي جنگ...........هنگامي براي صلح

اكنون زمان چه كاري است؟

هم اكنون در حال روي دادن است....اين لحظه ابدي است

هنگام تصميم گيري جديد تو.........

نوشته شده در شنبه 1386/04/30ساعت 4 AM توسط امید غریب| |

شبانگاه

آسمان شبانگاهي مانند پرده خاكستري كمرنگ روي بندرو

خانه هاي سپيد گنبد وارش كشيده شده بود ساعتها از نيمه شب

مي گذشت

هنوز مردم در رفت و آمد بودند

تاريكي و شب وجود ندارد

فقط براي من روز هم شب است و تاريك شبش سياه و بي ستاره

تنها و بي همدم تنهاي تنها به اطاق كوچك خود بازگشته و پرده آبي

رنگ آن را به تطافت دريا و شبهاي مهتابي است مي كشم تا شايد

به خواب روم ولي به زحمت مي توانم چشم بر هم نهم.

نمي دانم علت آن رنگ خاكستر دريا در اين شب است و يا

تنهائي بي رنگ من يا درد غربت در جمع.

صبح است و سپيده دم كم كم با نور پگاهي آرام به اطاقم

                               پا مي گذارد و من هنوز بيدارم تنها و بيدار اما با اميد و اميدوار

نوشته شده در شنبه 1386/04/30ساعت 4 AM توسط امید غریب| |

حالا كه مي خواي بري بزار نگاهت بكنم

چون يه بار ديگه مي خوام اين دلو ساكت بكنم

يه چيزي فقط بزار روز تولدت !هديمو بيارم بدم دست خودت

آدما فكر مي كنن شاعرا خيلي غم دارن!كاشكي فقط اين بود اونا خيلي كس ها رو كم دارن

عاشق كسي ميشن كه عاشقاش فراونه!بين انتخاب عشقش عمري كه حيرونه

اوني و كه دوست داري چرا تو رو دوست نداره؟شايد دوست داره ولي به روش نمي ياره

نوشته شده در یکشنبه 1386/04/17ساعت 2 AM توسط امید غریب| |

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم :
" زنده باد
مرده باد "

نوشته شده در دوشنبه 1386/03/14ساعت 2 AM توسط امید غریب| |

من وقتی به دنیا آمدم چیزی در گوشم طنین کرد و گفت
تا آخر عمرت با تو خواهم بود

گفتم تو کیستی : گفت من غم هستم

خندیدم و گفتم : فکر کردم که غم عروسکی است که با آن بازی خواهم کرد

بعد ها دیدم که من عروسکی هستم که غم با من بازی می کند

                 قصه داره تموم میشه ، مثل تموم قصه ها

                  فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما

نوشته شده در شنبه 1386/03/05ساعت 5 AM توسط امید غریب| |

من وقتی به دنیا آمدم چیزی در گوشم طنین کرد و گفت

تا آخر عمرت با تو خواهم بود

گفتم تو کیستی : گفت من غم هستم

خندیدم و گفتم : فکر کردم که غم عروسکی است که با آن بازی خواهم کرد

بعد ها دیدم که من عروسکی هستم که غم با من بازی می کند

شب را دوست دارم

مانند غم است

غم را دوست دارم چون جان من است

                                                   درخت غم به جانم کرده ریشه 

                                                     به در گاه خدا نالم همیشه

نوشته شده در شنبه 1386/03/05ساعت 3 AM توسط امید غریب| |

ديشب دوباره خواب ديدم و كلي از صداي گريه ها م بيدار شدم

دوباره ديدمش يك هفته اي ميشه كه خوابشو مي بينم ولي هميشه مبهم بود

ديشب دوباره اومد و من دوباره حس كينه جويييم گل كرد

نمي تونم ببخشم كسي رو كه باعث اين رنج بي پايان 4 ساله من شده

كاش از خواب بيدار نمي شدم دوباره عطرشو حس كردم دوباره نگاهش كردم

لرزشو چشمامو ميديد ولي كاري نمي تونست بكنه اشكامو ميديد كه چقدر داغ و گرم بودند

ولي افسوس كه فقط  تونست تبسمي كنه و بره

              

                 رعنا جون رفتی ولی خدا میدونست چقدر دوستت داشتم

                                چهار سال از رفتنت گذشت

نوشته شده در یکشنبه 1386/02/02ساعت 8 AM توسط امید غریب| |

بگذار گريه كنم براي رویاهای كه نيست و

دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان

پا برهنه و عريان ميدود

براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار

انقراض نسل دايناسورند

بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي

مريخ را شناخته است اما هنوز!

كوچه هاي دلش را نمي شناسد

امیدوارم که همیشه عـاشــق باشید ، باشد ، باشند و....

تقدیم به اونای که میان وچند روزی هستن و بعد میرن انگار اصلا  هیچ وقت نیومدن

ونرفتن.... !!!           

نوشته شده در یکشنبه 1386/02/02ساعت 8 AM توسط امید غریب| |

چرا هیچکس نیست ؟....دلم سخت تنگ است
شانه ای می خواهم و پناهی ٬ تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم ستبر....
نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا باز می گردی ؟
ا مرا از یاد برده ای ....
خوب من ٬چشم در راهت هستم
ورا جستجو می کنم ....دلم بی قرار توست .
آیا کسی هست ؟
آه ه ه ه ...
کاش بودی کاش میتوانستی باشی کاش می خواستی باشی
راستی چه شد اینگونه شد ؟
چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟
نوشته شده در یکشنبه 1386/02/02ساعت 8 AM توسط امید غریب| |

من اينک شهادت مي دهم

اکنون زمانيست

که شب آتش مي گيرد
روز يخ مي زند

هرگز باران نمي بارد

درياها تبخير مي شوند
رودها خشک مي شوند

اجساد از خاک بيرون مي زنند

زنده ها يکديگر را خاک مي کنند

هوشياران خواب مي بينند

خواب رفتگان در خواب راه مي روند

شيطان نماز مي خواند
مؤمن مرتد مي شود
پيرها به مدرسه ميروند

کودکي زاده نمي شود
مرگ متولد مي شود

زندگي کفن مي پوشد
گياه به درون خاک پناه مي برد
زيرا
وجدانمون را از دست داده ايم.
 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/29ساعت 9 AM توسط امید غریب| |


Design By : Night Skin